ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 26 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 08:10 AM


ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست
هرچه آغاز ندارد نپذیرد انجام...


پینبشت: نظرات در آینده تایید میشه!

چهارشنبه 20 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 11:00 PM

درخت حیاط خانه ما...

در حیاط خانه ما یک درخت بود.

هرکس در باره ی آن نظری میداد. سیب است...شبیه درخت گلابی ست...شاید گلابی وحشی باشد.

درخت توی باغچه حیاط خانه، هیچوقت بار نداد...

خانه را فروختیم...

دیگر خبری از درخت نیست.

صاحب جدید، درخت را از بیخ برید.

خیلی دوست داشتم میوه درخت را امتحان کنم

حالا دیگر، درختی نیست؛حیاطی نیست؛خانه ای نیست...

دوشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 10:29 PM

@};-

این  گل برای اونی که شاید این چند روز یه مقدار اذیتش کردم...

شاید شیوه ی من توی گفتن بعضی از چیزا، خیلی درست نبوده...

ولی باید به منم حق بده که واسه خیلی از چیزها، ناراحت باشم...




پینبشت: این عکس رو خودم گرفتم.از بوته ای که یه زمانی کلی گل میداد ولی الان خشک شده... داستان این بوته شاید مثل زندگی من باشه....شاید

شنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 01:29 AM

بد رسمیه!!!!

نمیدونم چه رسمیه!!!
همیشه دلتنگ اونی هستی که پیشت نیست و به اونی که پیشت هست، محل نمیزاری...
حالا همونی که الان نیست، اگه بود، بهش محل نمیزاشتی و دلت واسه اونی تنگ میشد که الان هست و بهش محل نمیزاری...

متوجه ای چی میگم؟!!؟!؟

پینبشت:خعععلی وقت بود میبیمال ننوشته بودم...اینم شانسی ، همچین یهویی به ذهنم اومد...
پنجشنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 5:18 PM

همینیه که هست...


میدونید؟؟؟؟ اصولا زندگی انسان بر دو بخشه... یکیش اون بخش که انسان خودش واسه خودش میسازه و اونیکی اونیه که به دست خدا یا طبیعت و یا ماورا و هرچیزی که بهش اعتقاد دارید، اتفاق میوفته...(بنده اعتقاد دارم به وسیله طبیعت و به برنامه ریزی خدا اتفاق میوفته)

حالا از اینطرف، شخصیت انسان و تعاملات انسان و رفتار انسان و وضعیت روحی انسان و کلا همه چیز انسان هم دقیقا بر همین دو دسته هستند...ینی یه قسمتی که به دست خود انسان ساخته شده و یه بخشی هم که به صورت خود به خودی اتفاق افتاده.

حالا بیاییم اینو واسه خودمون بررسی کنیم و ببینیم که آیا خودمون کجا هستیم آیا!؟


خب... اونجا هایی که دست خود آدم نیست که هیچی...بعدا در موردشون حرف میزنم...ولی من اونطوری که خودم، خودم رو میبینم، اونجاهایی که دست خودم بود رو در جایگاه بدی نیستم...البته اینکه این رو چطور وزن میکنند، خیلی مهمه ها...ینی آدم از نظر خودش که هیچوقت بد نمیشه و من هم از نظر خودم همیشه خوبم. اما زمانی این ترازو دقیق عمل میکنه که ترازوی آینه ای بوده باشه...ینی چی؟! ینی دیگران رو آینه رفتار خودتون قرار بدید و ببینید که رفتار اونا در برابرتون چطوره! ینی مثلا این دوست ما "علی آقا" از نظر خودش یه پا علامه ای هستش و فکر میکنه که بهترین و کامل ترین آدم دنیا هستش ولی یه چرخی که توی بچه ها بزنید و رفتار بچه ها رو باهاش ببینید، متوجه میشید که آره...همانا این آقا در گمراهی آشکار هستش...

منم وضعم شاید بهتر نباشه ولی فرقش اینه که من اشتباهاتم رو قبول میکنم و به آینه دیگران در مقابل خودم دقت میکنم و این علی آقا، نچ....

کجا بودیم؟! بحث چرا منحرف شد؟!

آهان...داشتم میگفتم که آره؛ من اونجوری که میبینم، با توجه به رفتار خودسازندم(ینی رفتاری که خودش با توجه به دیگران، خودش رو اصلاح میکنه) در جایگاه بدی نیستم...ینی خوب هم نیستااا ولی بد هم نیست...ینی من دقیقا(نه دقیق دقیق...حدودا دقیق) همون چیزی هستم که دوست دارم باشم. میتونستم چیز های دیگه ای باشم...میتونستم موقعیت های اجتماعی دیگه ای داشته باشم ولی من همین هستم و به اینی که هستم افتخار میکنم...ماشین هم ندارم


اما از اون ور، یه قسمت هایی هستند که از طریق طبیعت به آدم القا میشه(منظور رفتار های ژنتیکی و البته خود خانواده و اقوام هستش) که در اون مورد هم شکایتی ندارم... بد یا خوب، هرچه از دوست رسد نیکوست...

در کل اینو میخواستم بگم که من به خودم افتخار میکنم... هرکی هم اعتراضی داره، واسه خودش نگه داره...


پینبشت: رو نبشت به تمام دوستان و آشنایان...

هشدار نبشت: به منظور خاصی اینو ننوشتم...همینجوری به ذهنم رسید...


ادبی نبشت:


"شازده کوچولو می گفت :

گل من گاهـــــی بداخلاق و کـــــم حوصله و مغرور بود...

امـــــا...

ماندنــــــی بود .

این بودنش بود که او را تبـــــدیل به گـــــل من کرده..."

دوشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 11:16 AM

ــــــــــــــــــــ

جفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طریقت ما کافریست رنجیدن...



پینبشت: مخاطب خصوصی و عمومی دارد...هرکس به اندازه خودش برداشت کند...


پینبشت2:بلاگ یکنواخت شده؟!چون زندگی یکنوخته...


شاهکار نبشت: اینو دانلود کنید...اینجا  و اینو اینجا و اینیکی رو اینجا

یکشنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 11:32 PM

هـــــــــــــی زندگی

دنیای این روزای من اینطوری شده:عکس پایین

دارم همه چیز رو هضم میکنم یوش...

ولی بعضی چیزا رو نمیشه...

تا خدا چی بخواد...

هـــی زندگی...





جمعه 8 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 10:57 AM

:(

امروز اینطوریم:

اصلا هم حالم خوب نیست...

داغونم، داغوووون...

داغونم کِردن...

له له شدم...

ولی اشکال نداره...

همینیه که هس...


پنجشنبه 7 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 00:50 AM

آخه من چرا اینطوریم؟!!؟!؟

گاهی توی اوج جوگیر شدن، بعضی کارا رو میکنم که بعد ها مثل چی پشیمون میشم...

مثلا اینکه آدرس سفره دلت رو بدی به همه...

باعث میشه همه بیان و بشینند و از محتویات سفره با خبر بشند...

آخه من چرا اینطوریم؟!!؟!؟

ای کاش زندگی بعضی از جاها Undo داشت...یه CTRL+Z میگرفتی و تموم...اما نداره...

پس باید خیلی خیلی خیلی محتاط بود...که من نیستم...


پینبشت: یه سوالی ذهنم رو اساسا مشغول کرده. به نظرتون میشه یه آدم که یه خونه هم داره، به فکر یه خونه ی دیگه هم باشه تا هر دوتا رو با هم داشته باشه و هر وقت که توی یکی از خونه ها حوصلش سر رفت، به صورت موقتی بره اونیکی خونه و بعد دوباره به صورت موقتی برگرده اینیکی خونه؟!فقط واسه خاطر اینکه یه جورایی حوصلش سر نره...متوجه اید که چی میگم!نه؟!

این سوال توی یه فیلم مطرح شده بود که اسمش بود فک کنم کیوسک.

حالا شما جواب بدید...


عکس نبشت: احساس میکنم این چند روزه شخصیتم مثل این عکس پایین شده. البته من همیشه عاشق این عکس هم بودم:


سه شنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 08:00 AM

خوابیدم اساسی

میگم اصولا خواب، چیز خیلی باحالیه.

آدم شب میخوابه، صب که بیدار شد، نصف اتفاقات دیروز کلا از ذهنش پریده...

چقدر خوبه این خواب.



پینبشت: این فقط زمانی اتفاق میوفته که روز های بدی داشته باشی که البته ما روز هامون رو بر طبق بدی ها دسته بندی میکنیم... روز های کمتر بد و روز های بدتر یا بیشتر بد.

دوشنبه 4 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 5:41 PM

از اونیکی تا این یکی

تحولات ناگهانی، مسیر زندگی آدم رو تغییر میده...
سعی کنید آرام متحول بشید که کسی شاخ در نیاره...
از اونیکی تا این یکی هزاران کلیومتر راه بود...نمیدونم چطوری یهو یه شبه طی شد!!!!


پینبشت(PS): این پست هم مخاطب خصوصی داره و هم عمومی... گذر خصوصیه فک نکنم به اینورا بیوفته... ولی شما عمومی ها که اینو دارید میخونید،درس عبرت بگیرید 
شنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1391 @ 10:08 AM

از مسعود تا سیاوش

گر حال تو همچون من آشفته خراب است
گر خواهش دلهای من و تو بی حساب است
ای وای به حال هردوی ما

خود مسعود فردمنش اسم این شعر پایین رو گذاشته، «گم کرده» ولی من اسمش رو میذارم «تردید» شاید...

از کارای مسعود فرد منش خیلی خوشم میاد مخصوصا آلبوم «حکایت» که استاد قمیشی هم اجراش کرده!

فوق العاده تر از این نمیشه...


این شعری که براتون میزارم یکی از زیبا ترین شعر های همون آلبوم حکایت هستش که من خععععلی دوستش دارم ... اصلا شاید به نوعی (با دوز استعاره بالا) داستان خودم هم باشه!!!!! شاید...




‫«وای ﺑﺮ ﻣﻦ

‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ

‫ﻛﻪ ﺑـﺲ دور اﺳﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ

‫ﻛـﻪ اﻳـﻦ ﺳﻮ ﻛـﻪ اﻳـﻦ ﺳﻮ

‫ﭘﻴﺮﻣﺮدی ﺑﺎ ﺳﭙﻴﺪیﻫﺎی ﻣﻮ

‫و ﻫﺰاران ﺑـﺎر ﻣـﺮدن، رﻧـﺞ ﺑـﺮدن

‫ﺑﺎ ﺧﻤﻲ در ﻗﺎﻣﺖ از اﻳﻦ راه دﺷﻮار

‫ﻛﻪ اﻳﻦ ﺳﻮ

‫دﺳﺘﻬﺎ ﺧﺸﻜﻴﺪه

‫دل ﻣﺮده

‫ﺑـﻪ ﻇـﺎﻫـﺮ ﺧـﻨـﺪهای ﺑﺮ ﻟﺐ

‫و ﮔﺎﻫﻲ ﺣﺮﻓﻬﺎی ﭘﻴﭻ در ﭘﻴﭻ

‫و ﻫﻢ ﻫﻴﭻ

‫و ﮔﻪ ﮔﺎﻫﻲ و ﮔﻪ ﮔﺎﻫﻲ

‫دو ﺧﻂ ﺷﻌﺮی

‫ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎی ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﺳﺖ و ﺧﻮد ﻧﺎﭼﻴﺰ

 

‫و ﮔﻪ ﮔﺎﻫﻲ دو ﺧﻂ ﺷﻌﺮی

‫ﻛﻪ ﮔﻮﻳﺎی ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﺳﺖ و ﺧﻮد ﻧﺎﭼﻴﺰ

‫وای ﺑﺮ ﻣﻦ

‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮدهام ﺑﺎﺷﻲ

‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮدهام ﺑﺎﺷﻲ

 

‫وای ﺑﺮ ﻣﻦ

‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮدهام ﺑﺎﺷﻲ

‫ﻛﻪ ﺑـﺲ دور اﺳﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ

‫ﻛـﻪ آن ﺳـﻮ ﻛـﻪ آن ﺳـﻮ

‫ﻧﺎزﻧﻴﻨﻲ ﻏﻨﭽﻪای ﺷﺎداب و

‫ﺻـﺪﻫﺎ آرزو ﺑـﺮ دل

‫دﻟﻲ ﮔﻬﻮاره ای ﻋﺸﻘﻲ

‫ﻛﻪ ﭼﻨﺪی ﺑﻴﺶ ﻧﻴﺴﺖ ﺷﺎﻳﺪ

‫و از ﺑﺎزﻳﭽﻪ ﺑﻮدن ﺳﺨﺖ ﺑﻴﺰار اﺳﺖ

‫وای ﺑﺮ ﻣﻦ

‫ﮔﺮ ﺗﻮ آن ﮔﻢ ﻛﺮده ام ﺑﺎﺷﻲ

‫ﻛﻪ ﺑـﺲ دور اﺳﺖ ﺑﻴﻦ ﻣﺎ

‫و ﻋﺎﺷﻖ ﮔﺸﺘﻦ و ﻋﺎﺷﻖ ﻧﻤﻮدن

‫ﺳﺨﺖ دﺷﻮار اﺳﺖ»

 

مسعود فردمنش

پنجشنبه 31 فروردین ماه سال 1391 @ 00:46 AM

گاهی...فقط گاهی

زندگی پستی بلندی داره.

گاهی خوبی؛خوشی؛ سلامتی...گاهی بی اعصابی؛ خسته ای؛ خیره سری.

گاهی پول داره از جیبت میریزه بیرون...گاهی تو جیبت شپش هم جفتک نمیدازه.

گاهی زمین و زمان باهات خوبند و سر سازش دارند... گاهی همه عالم باهات درگیرند.

نمیدونم چه داستانیه...ولی هرجی هست ، پستی و بلندی روزگاره.

حالا به هر حال همینه که هست...باهاس ساخت باهاش.



پینبشت: من حالم خوبه!

شنبه 26 فروردین ماه سال 1391 @ 10:01 PM

OK

همه چیز خوبه...

چیزی برای گفتن نیست...

فقط تنها مشکل اینه که سرم اینقد شلوغه که نمیتونم کار ها رو درست انجام بدم...

و این نشانه خوبیه!

پنجشنبه 24 فروردین ماه سال 1391 @ 1:55 PM

استاد هم رفت...

شاید یکی از ناراحت کننده ترین اخبار چند هفته ی پیش بود...

استاد پور رضا درگذشت...

رفت تا بر آسمان های نوای دلنشین گیل لو را بخواند...

 روحش شاد...



پینبشت: توی مراسم خاکسپاری استاد شرکت کردم نه تنها چون استوره ی موسیقی فولکلور گیلکی بود...نه تنها چون هم شهری ما (لشت نشائی) بود...دلیل دیگرش، لطف هایی بود که استاد به خانواده ی من به ویژه پدربزرگ مرحومم داشت...امروز صحبتش بود که اشعار روی سنگ مزار پدربزرگم، سروده ی استاد بود که برایش نوشته بود...

استاد...روحت شاد...


پینبشت دوم: امروز بر خلاف تمامی فشار هایی که نهاد های فرهنگی برای دردست گرفتن مراسم استاد داشتند، مردم در هنگامی که پیکر استاد بر روی شانه هاشون حرکت میکرد، شروع به کف زدن کردند و این صحنه برای من بسیار غرور آفرین بود... و اما از اون طرف چند خشک مذهبی که از هنر، فرهنگ و موسیقی هیچ چیزی نمیدونند و موسیقی رو حرام و صدای شیطان میخونند، داشتند خودشون رو به آب و آتیش میزدند که مردم چرا برای پیکر استاد کف میزنند...

در همین تریبون اعلام میکنم که شماهایی که اصل موسیقی رو حرام و گناه میدونید، نیازی نیست در مراسم استاد پوررضا شرکت کنید و اگر شرکت میکنید، برای مردم ما تعیین تکلیف نکنید...

چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391 @ 11:04 PM

از دچاری تا آرمان

دوستان جان...

یه شایعه ای شده بود که حاجی هم بععععله و از اونجایی که حاجی کمی مرض داره، اومد تا به این شایعه دامن بزنه و خودش هم یه جورایی شایعه رو پراکنوند و البته بعد فهمید که مث اینکه داره با این شایعه بازی ها به خودش هم لطمه میزنه...اومدیم ملت رو سر کار بزاریم و یکم تفریح سالم انجام بدیم ولی انگار به خودمون صدمه زدیم همی...


نخیر دوستان.... حاجی هم نخیر...

حاجی دچار هست اما نه از اون دچار ها...نه ...مجنون وار دچار نیست...

حاجی دچاره...

دچار یه گره ی کور که بهش میگن نعمت زندگی...

دچار بدسگالی...

دچار بدبختی...

مثل همه همولایتی، حاجی هم این روز ها دچاره...

اما نه مجنون وار...اصلا مجنون وارد داریم؟!؟!؟!؟نداریم...همچین چیزی خیلی ساله که نیست...

دلتنگ یه چار شدن مجنون وارم...

نمیشه که آدم خودشو گول بزنه... دیگران رو چرا... ولی خودشو نه...

نیستیم...نیستم...من مجنونوار دچار نیستم... اصلا من به کسی مبتلا نیستم...

دوست داشتم که بودم...ولی نیستم...


البته اینجوری دوستان میگند که حاجی انگار تزلزل شخصیت داره...داره؟!؟!؟نمیدونم...

بچه ها هم میگند که نمیدونی چی میخوای...ولی من میدونم...سخت نیست... آرمانیه فقط...

شاید تطبیق 99 درصد هم پیدا بشه با آرمان های ما...اما هنوز اتوپیا نیست...


بعدش که اتوپیا میاد...وقتی اومد میفهمی اصلا دنبالش نیستی...


به قول خودم:«همیشه چیزی هارو یا وقتی بدست میاری که دیگه نمیخوایشون یا وقتی که بدست میاری، دیگه نمیخوایشون».


ینی گاهی چیز هایی توی یه دوره ای برات آرزوست ولی نداریشون و وقتی داریشون که دیگه برات آرزو و حتا خواسته هم نیست...یا چیز هایی که آرزوت بوده رو بدست میاری و بعد میفهمی که نچ... اصلا آرزوت کلا چیز خوبی نبوده...

 حالا همین رو تعمیم بدید به آرمانشهر و اُتوپیا


گاهی هم مغزت هنگ میکنه و از خوشحالی زیاد، پس میزنی... 

خلاصه هرچی باشه، زمان همه چیز رو مشخص میکنه...

شاید مزخرف نوشتم...ولی ببخش... 

خلاصه یه روز میگم...میگم دردم از کجاست...

چی نوشتم؟!؟!؟ اولش در مورد عشق و دچار شد و بعدش به آرمانشهر حاجی رسید و آخرش هم که دیگه با خداست...

زیاد نوشتم...مجبور نبودی همش رو بخونی...حالا که خوندی، دستت درد نکنه...

چهارشنبه 23 فروردین ماه سال 1391 @ 08:16 AM

دچار

کسی میدونه دچار ینی چی؟!

مثلا میگند من دچار فلان چیز یا فلان کس شدم...

میدونی؟!

میدونی، یه کامنت بزار منو هم مطلع کن...




پینبشت: این پست ربطی به من نداره!

دوشنبه 21 فروردین ماه سال 1391 @ 11:34 PM

آره

و ناگهان،ناخواسته،به صورت کاملا خود به خودی، زندگی شیرین میشود...

مثل واکنش های خود به خودی توی فرآیند های شیمیایی...

مثل دوتا مو فرفری...

مثل دوتا کفتر...

وقتی به هم میرسند...وقتی میرسند زندگی شیرین میشه...

   1      2      3      4      5      6      7      8    >>